نفسش را از بین دندانهایش بیرون داد و بیشتر به دستگیره ی در چسبید. زیر لب «نچ»ی گفت و چشمش را با عصبانیت در حدقه چرخاند. امید داشت همین جمع و جور نشستنش، مرد کناری را به خودش بیاورد و نیاز به تذکر نشود.
احساس کرد، مرد کمی خودش را آن طرف تر کشید. نگاه خیره ی راننده تاکسی که بی تفاوت به او و مرد نگاه می کرد، بیشتر جوشی اش کرد. لبهایش را بر هم فشرد و خودش را راضی کرد که مرد بغلی جا ندارد وگرنه حتماً آن طرف تر می نشست.
شروع کرد به توجیه کردن خودش که به خاطر زمستان و لباسهای کلفت، تمام این فشاری که بین خودش و مرد احساس می کند، پف لباسهاست. تا آخر راه عرق ریخت و حرص خورد و خودش را آرام کرد. وقتی مرد از ماشین پیاده شد، احساس کرد با در و دستگیره یکی شده است.
نگاهی به مرد انداخت تا مطمئن شود که تمام راه خودش را گول نزده است. چهره ی موجّه مرد خیالش را راحت کرد ولی باز هم نفهمید مخاطب پوزخند روی صورت مرد، خودش بود یا کس دیگری.
|